آفتابگردان ها
ناگهان ستاره ای چشمک زد .آفتابگردان سرش را پایین انداخت!
آری گلها هرگز خیانت نمی کنند.

یه واقعیت شیرین
داستانی از یه استاد بزرگی شنیدم ارزش نوشتنو داشت.
یه آقا پسری قصد ازدواج کردن داشت و یه خانمی رو دیده بود که همه
جوره مناسب این پسره بود خوب خواستگاری میرن و بله رو از عروس
خانم میشنون.دیگه مشغول بندو بساط عقد میشن .روز عقد میشه و به
سلامتی باهم عقد میکنن.(انشاالله قسمت همتون بشه)بله خوب
شب این آقا پسره میره به خوابه به قول معروف این ورو اون ور میشه
اما خوابش نمیگیره .همش فکر میکنه شروع به شمردن گوسفند
میکنه اما فایده نداشت که نداشت. این قدر روی رختخواب وول (درست
بخونین)خورد تا که متوجه شد دارن اذان میگن٬با خودش میگه خوابم
که نمیبره برم وضو بگیرم نماز بخونم در صورتی که به قول
خودشون بیشتر نمازای صبحشون تیممی بوده به خاطر این که خواب
میموندن خوب نماز میخونه میره دوباره بخوابه که باز میبینه خوابش
نمیبره هی میگه خدا جون من که همیشه سرمو روی بالش نذاشتم
خوابم میبرد حالا چم شده؟
کوچه های بد بختی
یه متنی یه روزی که خیلی دلم گرفته بود نوشتم گفتم بد نیست بزارم تو وب.
در کوچه های بد بختی همراه با سایه ام قدم می زنم
یاد روزگاری که در کوچه های خوش بختی قدم می زدم می افتم
تبسمی میکنم به راهم ادامه می دهم
چقدر شیرین بود شیرین تر از عسل
اما من آن را به تلخی یک بادام تلخ احساس می کردم
اما حالا آرزو دارم کاش می شد دوباره آن بادام تلخ را خورد
کاش میشد زمان به عقب بر می گشت
کاش خوبی ها کمرنگ نمی شد
کاش الآن تنها با سایه ام قدم نمی زدم
کاش من یک ساعت برنالد داشتم ای کاش...........

آغوش خدا برای همه بازه،برای من ،برای تو ،برای همه