کوچه های بد بختی
سلامممم الان تنهام همه رفتن پی کار خودشون ماهم که بیکار .
یه متنی یه روزی که خیلی دلم گرفته بود نوشتم گفتم بد نیست بزارم تو وب.
در کوچه های بد بختی همراه با سایه ام قدم می زنم
یاد روزگاری که در کوچه های خوش بختی قدم می زدم می افتم
تبسمی میکنم به راهم ادامه می دهم
چقدر شیرین بود شیرین تر از عسل
اما من آن را به تلخی یک بادام تلخ احساس می کردم
اما حالا آرزو دارم کاش می شد دوباره آن بادام تلخ را خورد
کاش میشد زمان به عقب بر می گشت
کاش خوبی ها کمرنگ نمی شد
کاش الآن تنها با سایه ام قدم نمی زدم
کاش من یک ساعت برنالد داشتم ای کاش...........
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰ ساعت 19:15 توسط یک بنده خدا
|
آغوش خدا برای همه بازه،برای من ،برای تو ،برای همه